مدیریت سیستم و بهره وری
-------------------------------------------------------------- 
قالب وبلاگ
** ** **

 مبارزات چند صد ساله عليه استكبار ، استبداد و سلطه اجانب كه حركت نهايي و اثرگذار آن از سال ۱۳۴۲ به رهبري و پرچمداري حضرت امام(ره) شروع شده بود ، در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به ثمر نشست و برگ زرين تاريخ ايران رقم خورد.

در ماههاي آخر اين مبارزات مردمي ، من در سنين كودكي بودم و تقريباْ ۶ ساله ولي خاطرات كم رنگي از آن دوران هنوز در ذهن من هست. در آن سالها آغوزبني هاي مقيم تهران جهت برگزاري عزاداري سالار شهيدان حسينيه ايي داشتند كه بطور دوره اي هر سال منزل يكي از فاميل برگزار ميشد . از سال ۱۳۵۵ تا ۱۳۵۷ مدت ۳ سال ، عزاداري دهه محرم منزل پدري من برگزار ميشد ، منزل پدري يك ساختمان ۲ طبقه بود در خيابان قزوين ، عباسي ، يادم ميايد اتاقهاي طبقه بالا كه تودرتو بود و درهاي بزرگي بين آنها بود ، جهت انجام اين مراسم تدارك شده بود.

در ايامي كه عزاداري دهه محرم و فعاليت حسينه ها توسط حكومت ممنوع و محدود شده بود و برگزاري دستجات عزاداري بسيار خطرناك بود، يادم ميايد يكي از روزهاي دهه محرم پدر بزرگ تصميم به راه اندازي دسته عزاداري در خيابان نمود ، اطرافيان و عده اي از فاميل سعي كردند او را از اين حركت منع كنند ، ولي جواب پدربزرگ فقط اين عبارت بود:"من سيد اولاد پيغمبرم ، براي جد و آقام هر سال عزاداري ميكنم و جان من و ۲ فرزندم و خانوادم فداي خون حسين ". به اين ترتيب دسته را با تعداد كمي پرچم و يك بلندگو دستي و عده اي از فاميل راه انداختيم . من همراه پدر بودم و برادرم كه آن موقه ۴ ساله بود همراه مادر . وارد خيابان قزوين شده و به سمت امامزاده معصوم حركت كرديم ، همين طور كه جلو ميرفتيم مردم هم به ما اضافه ميشدند ، در يك لحظه يكي از مردمي كه به ما در طول مسير اضافه شده بود بلندگو را از مداح گرفت و شروع به خواندن شعارهاي انقلابي كرد ، با همراهي مردم.  يك لحظه احساس كردم فشار جمعيت دارد زياد ميشود ، از پدر خواستم من را بلند كند تا جمعيت را از بالا ببينم ، باوركردني نبود دسته ايي كه شايد به بيست نفر نميرسيد مثل قطره ايي در دريايي گم شده بود و واقعاْ انتها جمعيت را نميشد ديد.

پدر در تمام راهپيمايي هاي انقلاب شركت داشت .در بعضي از آنها مرا نيز با خود ميبرد و يا همراه مادر ميرفتم. هنوز تصوير تانكها  ، كاميونها و سربازهايي كه شبهاي حكومت نظامي داخل خيابان قزوين مستقر ميشدند تو ذهنم هست . شبهايي كه مادرم و پدربزرگ و مادربزرگ بعد از ساعت حكومت نظامي با چشم نگران منتظر پدر و عمو بودند كه از راهپيمايي برگردند.

روز ورود امام ، پدر براي استقبال از امام به فرودگاه رفت و مادر بهمراه مادربزرگ دست من و برادرم را گرفت و رفتيم در مسير حركت امام به بهشت زهرا ايستاديم. هنوز صحنه هايي از جوانان كه خط وسط خيابان را با گل تزيين كرده بودند را در ذهن دارم. شور و شوق مردم ، چه فرهنگهاي نيكي آن موقع بين مردم متبلور شده بود ‫‫‍‬‌‍؛ ايثار، شهادت ، فداكاري ، استواري ، همدلي ، همراهي ، تعاون ، . . .

آرزوي قلبي ما تداوم اين فرهنگها در كشور اسلامي ماست

 


موضوعات مرتبط: دل نوشته
[ پنجشنبه 1386/11/11 ] [ 11:56 ] [ مهندس سيد عليمحمد طاهري ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مطالب اين وبلاگ در حوزه مديريت و مهندسي صنايع ميباشد .
مشاوره و راهنمایی در خصوص استقرار سیستمهای کیفیت - برنامه ریزی استراتژیک و سیستمهای یکپارچه منابع سازمانی
امکانات وب